شما می توانید،
با این سیستم مدیریت محتوای فارسی
سایت ها و یا وبلاگ های مختلفی راه اندازی کنید.

 
تبلیغات
نحوه نمایش مطالب: تاریخ | امتیاز | بازدیدها | نظرات | الفبایی

شعری برای رادیو

توسط: ninashafiee در 11 دي 1389
شهلای عزیز خوشحالم شما را اینجا پیدا کردم
واین شعر برای شما
************.
اگر دلتنگ عشقی عاشقم باش
اگر شیشه گری تو کوره ام ام باش
اگر فریاد عشقی واله ات کو
اگر واژه نیابی عاشقت کو
اگر خواهی شوم من واله تو
مرا دعوت نما در خانه تو
بیا شیرین کنیم این آرزوها
بنوشیم از شراب شهد این مو
اگر بالی نباشد بهر پرواز
مرا در سینه گیری همچو یک راز
بیا پیدا کنیم عشق و رهایی
خداحافظ همه رنج جدایی
اگر با عشق تو جانانه گشتم
چه اشکی بغضی و هر لحظه آهی

خرید جهنم

توسط: سیاوش در 3 شهريور 1389
در قرون وسطی کشیشان، بهشت را به مردم می فروختند
و مردمان نادان هم با پرداخت پول، قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند.
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد
دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد
تا اینکه فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:
- قیمت جهنم چقدره؟
کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!
مرد دانا گفت: بله جهنم.
کشیش بدون هیچ فکری گفت: 3 سکه
مرد فوری مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.
کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم
مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد:
- ای مردم! من تمام جهنم را خریدم و این هم سند آن است.
دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کسی را داخل جهنم راه نمی دهم.
اسم ان مرد، کشیش مارتین لوتر بود

داستان

توسط: سناتور در 30 خرداد 1389

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت...

خلوت خیال

سلام!
اینک سرو دی از من:
خــلوت خیـال..

حدیــــــث خلـوت تنـهایـــی رهـــــای تـنـم
مزاحم اســــت مــــــرا بخیه هــای پیرهنم

دل نوشته

توسط: سناتور در 8 اسفند 1388
سین مثل سیب


سیبی که در نگاه تو می چرخد آدم را وسوسه می کند



دل نوشته



قبل از کلاس اول دوستش داشتم.از اون موقع که دختر کوچولوی تو تلوزیون می خوند:سیب میوه بهشته…
همیشه و تو هر فصلی میوه دایم یخچال ما بود و همه می دونستند که من عاشق گاز زدن سیب سرخ و آبدارم اون قدر که وقتی دو سال دندونام ارتودنسی بود حسرت سیب گازیدن بدجوری آزارم میداد…
وقتی کلاس اول شدم فهمیدم که:
سارا سبد دارد… سارا در سبد سیب دارد
و این شد قصه سیب و سارا.فهمیدم که سیب همون میوه ممنوعه ایه که آدم رو از بهشت روند و فهمیدم که عشق یعنی حوا یعنی سیب یعنی گناه…
“مرد هوس میوه ممنوعه داشت و زن به خاطر عشق مجرم شناخته شد”
سیبستان رو به خاطر اعتقادی که به عشق دارم شروع کردم .به خاطر پاکی و زلالی سیب..به خاطر پیوندی که احساس می کنم بین سیب و سارا وجود داره.
اگه مادربزرگ عاشق پیشه ما اون میوه بهشتی رو به شوهر مرددش نمی داد آیا امروز چیزی به اسم عشق رو می شناختیم..پس سیب یعنی عشق پس:
حیف است سیب را نچیده بمیریم…
 

وبمستر عزیز,
شما یک متن آزمایشی میبینید
دیتالایف انجین .
نسخه 9.2.